 موضوع:
کیش و مات
پیش خودت فکر می کنی چی جوری آدما عاشق میشن ؟ خب منم نمی دونم ، ولی عاشق شدم . یه داستانی رو می خوام برات تعریف کنم ، وقتی تا آخرش رفتی ، فقط بخند .
یه پسره داشت تو یه شهری زندگی می کرد ، زندگی عادی ، مثل همه ، مثل من ، مثل تو ، مثل خیلی های دیگه . یه زندگی کسل کننده ، بعضی وقتام یه تلنگر و ...
نه ، صبر کن قبل از داستان یه چیز بهت بگم ، ما آدما عادت داریم همدیگرو به بدترین شکل ممکن متهم کنیم ، دوست داریم همیشه خودمونو تبرئه کنیم ، اگه همه حرفای تو درسته لااقل این مورد رو من درست می گم . چرا وقتی یکی عاشق ما میشه با غرور بهش می گیم نه ، چرا پس منتظرش می ذاریم ؟ بی خیال ، برگردیم سر داستان :
اون پسره فکر کرد شاید اگه دلتنگی هاشو با بقیه در میون بذاره یکم خالی شه ، ولی نمی دونست به ضررش تموم می شه . اصلا از کجا باید می دونست ؟ اصلا چرا اینقدر من بزرگش می کنم ؟ ولش کن بابا ، اصلشو می گم به حاشیش کی کار داره ؟
بازی شروع شد ؛ این پسر با یه دختری آشنا شد ، باهاش خندید ، باهاش گریه کرد ، شوخی کرد ، درد دل کرد . خلاصه که خیلی با دختره حال می کرد . یعنی یه جورایی دختره بهش انرژی مثبت می داد . یه روز این پسر قصه ما به دختره می گه دوسش داره ! آره ! گفت دوسش داره ، مثل صد نفر دیگه ، خب انتظار دارین چی بشه ؟ دختره هم گفت منم همینطور ! آره دیگه ، شما هم بودین همینو می گفتین . ولی شما که مثل اون پسره احمق نیستین ، اون پسر بی عقل حرف دختر رو جدی گرفت ، یعنی خب شما هم اگه بودین جدی می گرفتین ، ولی اون خیلی جدی گرفت ، تا جایی که اگه به دختره نمی گفت دوست دارم آروم نمیشد ، البته اینم بگم که دخترک بیچاره هم اصلا از دل این پسره خبر نداشت ، یه وقت نگی سنگ دله ! خلاصه اوضاع به همین ترتیب می گذره تا یه روز ...
نه ! یه شب ! یه شب به دختره گفت " من عاشقت شدم " آره گفت عاشقت شدم ، چیجوری ؟ منم نمی دونم ! مگه عشق شاخ و دم داره ؟ اونا که نه همدیگرو دیده بودن ؛ نه حتی صدا هم رو شنیده بودن ! هِ ، می خندی ؟ آره بخند . خنده داره واقعا . ولی به هر صورت ، پسره عاشق شده بود ، به دختره گفت " تو نگار قصه های منی " دختره هم اول جدی نگرفت ، گفت اینم مثل بقیه عشقاست ، میره و میاد ، ولی بد که قضیه جدی تر شد دختره دید نه نمیشه ، این پسره خیلی گیره ! خلاصه که پسره رو متهم کرد به عشق مجازی ، به عشق ندیده و نشناخته ، چمیدونم ! به عشق الکی !
بعدش فکر می کنین چی شد ؟ نه ! این داستان اصلا هم طولانی نیست ، همین جا تموم شد آره ! این آخرشه .
دختره به پسره فرصت داد تا هرچی می خواد بگه ، تا شاید پشیمون شه ، ولی نه !
دختره گفت : " حرف آخرتو بزن "
ولی پسره هیچی نگفت ، وقتی دختره رفت ، پسره فقط تو دلش گریه کرد ...
این یعنی بازی تموم شد ، یعنی کیش و مات .
عرفان
|