 موضوع:
فقر ، شاید همه چیز
جهان را شاید جور دیگری باید دید ، جهان را شاید بی سر انجام باید دید ، جهان را شاید از فقر باید دید ، از همه چیز که در هیچ و پوچ است ، از درد و رنجی که در بی خبری است .
دنیا ، دیگر دنیای ما نیست ، دنیای فقر است ، این ثروت نیست که ما را جذب می کند ، فقر است ؛ و ما برای اینکه به دامش نیفتیم تا دگرسو فرار می کنیم ، شاید برسیم و شاید نه . این عزرائیل نیست که جان از آدمیان می گیرد ، بلکه فقر است . صدای فقر است که صبحهنگام به وقت ناله های شب به گوش می رسد و ما اما نمی شنویم ، و او آرام آرام می آید ...
آرام آرام می آید تا صدای دردمند تنها که روی سنگ فرش خیابان و لا به لای سرما و آتش قربانی می شود را حس نکنیم . آرام آرام می آید تا شب هیچگاه نفهمد که فرزندانش ، در آغوش خودش می میرند . می آید تا کودک یتیم باز هم نفهمد که پدر برای چه اینطور دردناک از میانشان رفت و مادر چرا هر صبح می گرید ؟ مادر به کدامین درد مجبور و به کدامین گناه آشفته است ؟
هر صبح که از کوچه می گذرم فقط صدای سکوت به گوش می رسد و نه خنده کودکی که سر بر پای مادر نهاده ، و نه حتی ناله مرغ عشقی که در کنج قفس هم آرزوی پرواز دارد . ولی نه ؛ گریه ای می شنوم ، شاید صدای نسیم صحرگاهیست که همدمش را از دست داده ، آخر در کوچه ما درختی بود که نسیم هر صبح در آغوشش می گرفت ، غرق در بوسه میکرد و می رفت ، اما امروز نیست ، جایش را چند تکه آهن و مقداری وسایل جوش کاری گرفته است ؛ مهم نیست ؛ دیگر یاد گرفته ام که به گریه کسی گریه نکنم ! شاید در تنهایی قانونی نباشد و جبران کنم ، شاید حتی دیگر برگی نباشد تا در خزان صدایم کند ، شاید پرنده ای در کوچه ما آشیانه نکند ، ولی این هم مهم نیست ؛ این قانون فقر است !
با خودم می گویم ، پدربزرگان ما همه چیز داشتند و همه کار کردند و به همه آری گفتند ؛ پدران ما هیچ نداشتند و ندارند ولی همه چیز را به ما دادند و می دهند و همه کار می کنند تا آری پدرانشان را بدوش کشند و ما اما چیزی نداریم به فرزندانمان بدهیم جز فقر و درد و نادانی ، جز اینکه مجبوریم بخاطر تایید این نسل و آن نسل ما هم گوش کنیم و هیچ نگوییم تا شاید همه چیز به خودی خود تصحیح شود .
تا شاید تاریکی از شب رخت برکند و فقر را هم با خود ببرد ، تاریکی از آن ما نبوده ، حالا هم نیست .
عرفان
|