 موضوع:
دوست من ، زمان
یک ... دو ... سه ... آروم آروم تا شصت بشمار ، صد و هفتاد نفر ، آره ، صد و هفتاد نفر تو همین شصت ثانیه به دنیا اومدن ، تبریک می گم ، بچه های کوچولو ، ولی خب همینا چند وقت دیگه بزرگ میشن ، تا الان فکر کردی چند تا از این صد و هفتاد نفر آدم های خوبی میشن ؟ سرنوشتشون چی جوریاست ؟ نکنه ... نکنه بابای حتی یکی از این ها نتونه بچش رو سیر کنه ، ای وای ! اگه مامان یکی شون بمیره چی ؟ اون وقت سرنوشت بچه چی میشه ؟ نکنه این صد و هفتاد تا همشون جانی شن ؟ بعید هم نیست ، صبر کن ... اصلا این دور خوب نبود ، دوباره می شماریم ، یک ... دو ... سه ... آره ، بازم تا شصت بشمار ، صد و هفتاد تا بچه ی جدید ، آدم جدید ، نکنه این ها هم مثل قبلی ها ... نه ... دوباره می شماریم ، دوباره ، دوباره ... دوباره ...
تو همین چند دقیقه که این متن رو می خونی بالای هزار نفر متولد شدن ، نهصد و نود و نه جانی ، یکی شون فرشته ، اون فرشته می تونه من بشه ، می تونه تو بشه ، می تونه ما بشه ، اونوقت دیگه نهصد و نود و هشت جانی داریم . جهان چقدر کوچیکه ، چقدر نزدیکه ، البته به من ، نمی دونم فاصله تو با جهان چقدره ، تو کجایی ؟! جالبه ! فقط صد و هفتاد نفر در دقیقه ! همین ؟!
حالا می خوام یه چیز دیگه هم بگم ، این دفعه که تا شصت شمردی بدون نزدیک به صد نفر مُردن ، صد تا آدم خوب میرن ، دو برابرش آدم بد میان ، حالا این آدم بد ها رو با بقیه جمع کن ، آره ! همین جوری اگه بریم ، تو جهان فقط ما می مونیم ، یعنی فقط ما خوب می مونیم ، یک ما به وسعت تمام جهان !
حالا می خوایم یه کار دیگه کنیم ، دستت رو بذار روی قلبت ، ساکت باش و فقط گوش کن ! می شنوی ؟ چند تا شد ؟ جالبه نه ؟! همونیکه خیلی دوستش داری شمارش معکوس عمرت رو شروع کرده ، قلبت رو می گم ، همونیکه اولش برای بزرگ شدنت تند و تند می زد ، حالا ... من که وقت زیادی ندارم ، تو چی ؟ تو وقت داری ؟ من وقت اضافه نمی خوام ، تو چی ؟ تو می خوای ؟ وقت وقت وقت ... میشه گفت زمان ، واحدش فرقی نمی کنه ، ثانیه ، سال ، قرن ، زمان من کمه ؛ اما آروم می گذره ، شاید هم من آروم می گذرونم ، به هر حال من نمی خوام زمان رو نگه دارم ، نمی خوام متوقف شه ، نمی خوام متوقف شه چون براش ارزش قائلم ، چون به هدفش احترام می ذارم ، هدفش به پایان رسوندن من نیست ، اون می خواد جون جهان رو بگیره ؛ من اشتباهی اینجام ، من مزاحمشم ، پس بیشتر از این مانعش نمی شم ، اینجوری برای من هم بهتره ، می دونی ؟ یه جورایی با هم کنار اومدیم . می دونی مثل چیه ؟ مثل یه قطار که داره میره به جهنم ، اولش خیلی قطار قشنگی بود ، تمیز بود ، همه جاش بوی نو بودن می داد ، ولی ایستگاه به ایستگاه بدتر می شد ، من می دیدم که دوستام پیاده می شدن ، در عوضش تو هر ایستگاه قطار کثیف تر می شد ، نمی دونم ، شاید چند نفر می خواستن کثیفش کنن ، به هر حال خوشحالم که تو واگن آخرم ، چون هنوز تنهای تنهام ، اما دلم می خواست الان پیش لکوموتیوران باشم ، می خوام بدونم چرا جلوی این همه آشغال رو نمی گیره ، آشغال هایی که لیاقت آدم گفتن رو ندارن ، شاید اونم مثل من نمی خواد مسئولیتی تو این آشفته بازار قبول کنه ، همین که به جهنم می بره خودش کلیه ، اون مطمئنه که این انتخاب رو کرده ، چون خودش هم میره به جهنم ، ولی من نمی تونم تنهاش بذارم ، شاید ... شاید ... نه ، اینجوری می گم : " من میتونم کمکش کنم ، من دوستش دارم و نمی خوام کسی راجع بهش بد فکر کنه . " آره ، اینجوری بهتر شد .
وقت من تموم شد ، تو چقدر دیگه وقت داری ؟
عرفان
|