تبليغاتX
دلتنگی ها
 
توضيحات سايت


لينك دوستان
.::Music4Persian::.
عشق من ، نبینی بعدا دلت می سوزه !

لينکدوني
آرشيو پيوندهاي روزانه

جستجوگر گوگل



جستجو در Google Google


لينكستان


 http://erpan.blogfa.com
موضوع:

 

وبلاگ من از این به بعد رو آدرس زیر آپ میشه

از همتون بخاطر نظرا ممنونم

 http://erpan.blogfa.com

:نويسنده عرفان پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 لينك ثابت

 Just Freedom
موضوع:

برداشت آزاد

.......................................................... ............................ .............................................  ................................... ........................ ............................ ............................................. ................ ...... ................ ...................................................... ............... ...................................... .................. .............. ................. ....................................................... ...... ........ .................................... ..................................... ......................... ......... ......................... ......................................................... ....... ................................... ................................... ................................................................. .................... ........................ ........................ ................................. ............................. ....................................................................... .......... ................... ................................. ................. ............................................     ...      

و این دنیا از آن توست .

 

                                                                

 شاید نظر تو ایده ای باشد برای دل تنگ من

 

:نويسنده عرفان یکشنبه بیستم اسفند 1385 لينك ثابت

 Love is Live
موضوع:

کیش و مات

 

پیش خودت فکر می کنی چی جوری آدما عاشق میشن ؟ خب منم نمی دونم ، ولی عاشق شدم . یه داستانی رو می خوام برات تعریف کنم ، وقتی تا آخرش رفتی ، فقط بخند .

یه پسره داشت تو یه شهری زندگی می کرد ، زندگی عادی ، مثل همه ، مثل من ، مثل تو ، مثل خیلی های دیگه . یه زندگی کسل کننده ، بعضی وقتام یه تلنگر و ...

نه ، صبر کن قبل از داستان یه چیز بهت بگم ، ما آدما عادت داریم همدیگرو به بدترین شکل ممکن متهم کنیم ، دوست داریم همیشه خودمونو تبرئه کنیم ، اگه همه حرفای تو درسته لااقل این مورد رو من درست می گم . چرا وقتی یکی عاشق ما میشه با غرور بهش می گیم نه ، چرا پس منتظرش می ذاریم ؟ بی خیال ، برگردیم سر داستان :

اون پسره فکر کرد شاید اگه دلتنگی هاشو با بقیه در میون بذاره یکم خالی شه ، ولی نمی دونست به ضررش تموم می شه . اصلا از کجا باید می دونست ؟ اصلا چرا اینقدر من بزرگش می کنم ؟ ولش کن بابا ، اصلشو می گم به حاشیش کی کار داره ؟

بازی شروع شد ؛ این پسر با یه دختری آشنا شد ، باهاش خندید ، باهاش گریه کرد ، شوخی کرد ، درد دل کرد . خلاصه که خیلی با دختره حال می کرد . یعنی یه جورایی دختره بهش انرژی مثبت می داد . یه روز این پسر قصه ما به دختره می گه دوسش داره ! آره ! گفت دوسش داره ، مثل صد نفر دیگه ، خب انتظار دارین چی بشه ؟ دختره هم گفت منم همینطور ! آره دیگه ، شما هم بودین همینو می گفتین . ولی شما که مثل اون پسره احمق نیستین ، اون پسر بی عقل حرف دختر رو جدی گرفت ، یعنی خب شما هم اگه بودین جدی می گرفتین ، ولی اون خیلی جدی گرفت ، تا جایی که اگه به دختره نمی گفت دوست دارم آروم نمیشد ، البته اینم بگم که دخترک بیچاره هم اصلا از دل این پسره خبر نداشت ، یه وقت نگی سنگ دله ! خلاصه اوضاع به همین ترتیب می گذره تا یه روز ...

نه ! یه شب ! یه شب به دختره گفت " من عاشقت شدم " آره گفت عاشقت شدم ، چیجوری ؟ منم نمی دونم ! مگه عشق شاخ و دم داره ؟ اونا که نه همدیگرو دیده بودن ؛ نه حتی صدا هم رو شنیده بودن ! هِ ، می خندی ؟ آره بخند . خنده داره واقعا . ولی به هر صورت ، پسره عاشق شده بود ، به دختره گفت " تو نگار قصه های منی " دختره هم اول جدی نگرفت ، گفت اینم مثل بقیه عشقاست ، میره و میاد ، ولی بد که قضیه جدی تر شد دختره دید نه نمیشه ، این پسره خیلی گیره ! خلاصه که پسره رو متهم کرد به عشق مجازی ، به عشق ندیده و نشناخته ، چمیدونم ! به عشق الکی !

بعدش فکر می کنین چی شد ؟ نه ! این داستان اصلا هم طولانی نیست ، همین جا تموم شد آره ! این آخرشه .

دختره به پسره فرصت داد تا هرچی می خواد بگه ، تا شاید پشیمون شه ، ولی نه !

دختره گفت : " حرف آخرتو بزن "

ولی پسره هیچی نگفت ، وقتی دختره رفت ، پسره فقط تو دلش گریه کرد ...

این یعنی بازی تموم شد ، یعنی کیش و مات .

 

عرفان

 

:نويسنده عرفان جمعه بیستم بهمن 1385 لينك ثابت

 Alone Days
موضوع:

روزهای بی کسی

 

دوباره از کنار لحظه ها عاصی گذشته ام ، که سهم من از روزگار بیش از اینهاست ...

« داغ آینه ، داغ آینه » که می گفتند این بود ؟

هفت روز سیاه و عزا و گریه های یکی در میان ؟

سهم مرا از روز حیرانی و از شب گناه قرار داده اند . میراث تو همین بود ؟

این نبود !

اصلا در وصیت نامه خدا دست بردند .

بر من خرده نگیر اگر با زبانی کهنه و واژگانی تکراری ، با تو سخن می گویم ، این جا که کسی زبان سکوت و لهجه ستاره را نمی شناسد ، چگونه از درد با درد سخن بگویم ؟

دوباره از کنار لحظه ها عاصی گذشته ام ،

وقتی که جای خالی انتظار را می بینم ، کلافه تر از گرگ و میش ؛ می پرسم :

تو چرا ایستاده ای ؟

آه ! صبا می آید ، باز سهم مرا از روز آورده است ،

کاش لا اقل مشتی گندم در کوله بارم بود ، شاید دلیلی می شد بر این رو سیاهیم .

 

***

 

دیگر قرص های مسکن هم با من قهر کرده اند و مصرف موسیقی ام بالا رفته است .

دارم در پاییز غرق می شوم .

نه اینکه فکر کنی چون به زمستانی که اسمش بهار است نمی رسم عزا گرفته ام ...

نه ! تا سینه در آبان فرو رفته ام و خوشحالم که چیزی به آذر نمانده است ، تا داغی همیشگی از مهر بر تارک ننگین لحظه ها باقی بماند ، تا آشفتگی مقابلم به زانو بیفتد و اوج حقارت درد را ببینم .

نگرانی ام جای دیگریست .

غصه ام از این است که سهم مرا از شب به کدام مجبور ، به کدام آواره می دهند ؟...

 

مهران و عرفان

 

 

:نويسنده عرفان جمعه پانزدهم دی 1385 لينك ثابت

 Money is Every Thing
موضوع:

فقر ، شاید همه چیز

 

جهان را شاید جور دیگری باید دید ، جهان را شاید بی سر انجام باید دید ، جهان را شاید از فقر باید دید ، از همه چیز که در هیچ و پوچ است ، از درد و رنجی که در بی خبری است .

دنیا ، دیگر دنیای ما نیست ، دنیای فقر است ، این ثروت نیست که ما را جذب می کند ، فقر است ؛ و ما برای اینکه به دامش نیفتیم تا دگرسو فرار می کنیم ، شاید برسیم و شاید نه . این عزرائیل نیست که جان از آدمیان می گیرد ، بلکه فقر است . صدای فقر است که صبحهنگام به وقت ناله های شب به گوش می رسد و ما اما نمی شنویم ، و او آرام آرام می آید ...

آرام آرام می آید تا صدای دردمند تنها که روی سنگ فرش خیابان و لا به لای سرما و آتش قربانی می شود را حس نکنیم . آرام آرام می آید تا شب هیچگاه نفهمد که فرزندانش ، در آغوش خودش می میرند . می آید تا کودک یتیم باز هم نفهمد که پدر برای چه اینطور دردناک از میانشان رفت و مادر چرا هر صبح می گرید ؟ مادر به کدامین درد مجبور و به کدامین گناه آشفته است ؟

هر صبح که از کوچه می گذرم فقط صدای سکوت به گوش می رسد و نه خنده کودکی که سر بر پای مادر نهاده ، و نه حتی ناله مرغ عشقی که در کنج قفس هم آرزوی پرواز دارد . ولی نه ؛ گریه ای می شنوم ، شاید صدای نسیم صحرگاهیست که همدمش را از دست داده ، آخر در کوچه ما درختی بود که نسیم هر صبح در آغوشش می گرفت ، غرق در بوسه میکرد و می رفت ، اما امروز نیست ، جایش را چند تکه آهن و مقداری وسایل جوش کاری گرفته است ؛ مهم نیست ؛ دیگر یاد گرفته ام که به گریه کسی گریه نکنم ! شاید در تنهایی قانونی نباشد و جبران کنم ، شاید حتی دیگر برگی نباشد تا در خزان صدایم کند ، شاید پرنده ای در کوچه ما آشیانه نکند ، ولی این هم مهم نیست ؛ این قانون فقر است !

با خودم می گویم ، پدربزرگان ما همه چیز داشتند و همه کار کردند و به همه آری گفتند ؛ پدران ما هیچ نداشتند و ندارند ولی همه چیز را به ما دادند و می دهند و همه کار می کنند تا آری پدرانشان را بدوش کشند و ما اما چیزی نداریم به فرزندانمان بدهیم جز فقر و درد و نادانی ، جز اینکه مجبوریم بخاطر تایید این نسل و آن نسل ما هم گوش کنیم و هیچ نگوییم تا شاید همه چیز به خودی خود تصحیح شود .

 

تا شاید تاریکی از شب رخت برکند و فقر را هم با خود ببرد ، تاریکی از آن ما نبوده ، حالا هم نیست .

 

عرفان

 

:نويسنده عرفان جمعه پانزدهم دی 1385 لينك ثابت

 Regional Or Live
موضوع:

دین یا زندگی

 

دین ، برنامه ، آیین ، مقدسات ، نظم . واقعاً چه تفاوتی در اینهاست ؟ زندگی چطور ؟ چه وابستگی بین اینهاست ؟ حقیقت این است : ما در زندگی برنامه داریم ، هدف داریم ، از ایدئولوژی خاصی پیروی می کنیم ، افراد مقدسی در ذهن خود داریم ، بدون خواست خود به جهان نظم می بخشیم ، و و و . اما آیا واقعیت هم همین را می گوید ؟ براستی ما آیین مند زندگی می کنیم ؟

من دین را به قانون مندی اش می شناسم ، به معنی روش ، یعنی یک راه روشن بسوی هدف ، هدف ادیان یکیست ، از زرتشت تا به اسلام . به کمال رساندن . همین ؟ به همین راحتی ؟ این راه را می روی و به کمال می رسی ؟ نه ! تو باید در این راه زندگی کنی ، راه زندگی ، راهی برای زندگی ، دین روشی است که به ما هنرمندانه زندگی کردن را می آموزد ...

کامل بودن هدف من است ، من از هر راهی که بخواهم می روم ، اگر توانایی اش را داشته باشم خودم راهی می زنم ، شاید هم پلی می زنم به این راه و آن بیراهه ، حتی تاریک . اما پیشنهاد نمی کنم تو با من بیایی ، شاید ... شاید در این راه طعمه ی شومی شوم . شاید هم در سیاهی غرق شوم و تو را با خودم به اعماق ببرم ، جایی که قلب خودت هم دیگر برای تو نمی تپد .

دین در دست من است ، وسیله ایست که با آن چرخ زندگی ام را می چرخانم تا به مقصد برسم ، شاید هم به مقصد ها .

دین ؛ دوباره می گویم دین و به یاد زندگی می افتم .

من چندی از دوری را با پای پیاده و بدون هیچ وسیله ای آمدم ، بدون دین ، چقدر سخت ، چقدر درد ، درد دوری ، چگونه از درد با درد سخن می گفتم وقتی کسی صدایم را نمی شنید ، اما من می شنیدم ، می شنیدم که مرا چه می خواندند ... من می دانم که موفق بودم ، اما کاش موفق تر .

از زرتشت تا اسلام شکافیست به بلندای یک تار مو و به کوتهی جهان ، دوستم می گفت زنده نباش تا دین دار باشی ، دین دار باش تا زندگی کنی . فرقی نمی کند مارکسیسم یا عدالت خواه ، تو کدام را ترجیح می دهی ؟

                                             

دین و زندگی ؛ حالا بهتر شد .

 

عرفان

 

:نويسنده عرفان پنجشنبه چهاردهم دی 1385 لينك ثابت

 My Friend's Time
موضوع:

دوست من ، زمان

 

یک ... دو ... سه ... آروم آروم تا شصت بشمار ، صد و هفتاد نفر ، آره ، صد و هفتاد نفر تو همین شصت ثانیه به دنیا اومدن ، تبریک می گم ، بچه های کوچولو ، ولی خب همینا چند وقت دیگه بزرگ میشن ، تا الان فکر کردی چند تا از این صد و هفتاد نفر آدم های خوبی میشن ؟ سرنوشتشون چی جوریاست ؟ نکنه ... نکنه بابای حتی یکی از این ها نتونه بچش رو سیر کنه ، ای وای ! اگه مامان یکی شون بمیره چی ؟ اون وقت سرنوشت بچه چی میشه ؟ نکنه این صد و هفتاد تا همشون جانی شن ؟ بعید هم نیست ، صبر کن ... اصلا این دور خوب نبود ، دوباره می شماریم ، یک ... دو ... سه ... آره ، بازم تا شصت بشمار ، صد و هفتاد تا بچه ی جدید ، آدم جدید ، نکنه این ها هم مثل قبلی ها ... نه ... دوباره می شماریم ، دوباره ، دوباره ... دوباره ...

تو همین چند دقیقه که این متن رو می خونی بالای هزار نفر متولد شدن ، نهصد و نود و نه جانی ، یکی شون فرشته ، اون فرشته می تونه من بشه ، می تونه تو بشه ، می تونه ما بشه ، اونوقت دیگه نهصد و نود و هشت جانی داریم . جهان چقدر کوچیکه ، چقدر نزدیکه ، البته به من ، نمی دونم فاصله تو با جهان چقدره ، تو کجایی ؟! جالبه ! فقط صد و هفتاد نفر در دقیقه ! همین ؟!

حالا می خوام یه چیز دیگه هم بگم ، این دفعه که تا شصت شمردی بدون نزدیک به صد نفر مُردن ، صد تا آدم خوب میرن ، دو برابرش آدم بد میان ، حالا این آدم بد ها رو با بقیه جمع کن ، آره ! همین جوری اگه بریم ، تو جهان فقط ما می مونیم ، یعنی فقط ما خوب می مونیم ، یک ما به وسعت تمام جهان !

حالا می خوایم یه کار دیگه کنیم ، دستت رو بذار روی قلبت ، ساکت باش و فقط گوش کن ! می شنوی ؟ چند تا شد ؟ جالبه نه ؟! همونیکه خیلی دوستش داری شمارش معکوس عمرت رو شروع کرده ، قلبت رو می گم ، همونیکه اولش برای بزرگ شدنت تند و تند می زد ، حالا ... من که وقت زیادی ندارم ، تو چی ؟ تو وقت داری ؟ من وقت اضافه نمی خوام ، تو چی ؟ تو می خوای ؟ وقت وقت وقت ... میشه گفت زمان ، واحدش فرقی نمی کنه ، ثانیه ، سال ، قرن ، زمان من کمه ؛ اما آروم می گذره ، شاید هم من آروم می گذرونم ، به هر حال من نمی خوام زمان رو نگه دارم ، نمی خوام متوقف شه ، نمی خوام متوقف شه چون براش ارزش قائلم ، چون به هدفش احترام می ذارم ، هدفش به پایان رسوندن من نیست ، اون می خواد جون جهان رو بگیره ؛ من اشتباهی اینجام ، من مزاحمشم ، پس بیشتر از این مانعش نمی شم ، اینجوری برای من هم بهتره ، می دونی ؟ یه جورایی با هم کنار اومدیم . می دونی مثل چیه ؟ مثل یه قطار که داره میره به جهنم ، اولش خیلی قطار قشنگی بود ، تمیز بود ، همه جاش بوی نو بودن می داد ، ولی ایستگاه به ایستگاه بدتر می شد ، من می دیدم که دوستام پیاده می شدن ، در عوضش تو هر ایستگاه قطار کثیف تر می شد ، نمی دونم ، شاید چند نفر می خواستن کثیفش کنن ، به هر حال خوشحالم که تو واگن آخرم ، چون هنوز تنهای تنهام ، اما دلم می خواست الان پیش لکوموتیوران باشم ، می خوام بدونم چرا جلوی این همه آشغال رو نمی گیره ، آشغال هایی که لیاقت آدم گفتن رو ندارن ، شاید اونم مثل من نمی خواد مسئولیتی تو این آشفته بازار قبول کنه ، همین که به جهنم می بره خودش کلیه ، اون مطمئنه که این انتخاب رو کرده ، چون خودش هم میره به جهنم ، ولی من نمی تونم تنهاش بذارم ، شاید ... شاید ... نه ، اینجوری می گم : " من میتونم کمکش کنم ، من دوستش دارم و نمی خوام کسی راجع بهش بد فکر کنه . " آره ، اینجوری بهتر شد .

 

وقت من تموم شد ، تو چقدر دیگه وقت داری ؟

 

عرفان

 

:نويسنده عرفان پنجشنبه چهاردهم دی 1385 لينك ثابت

مطالب گذشته
  http://erpan.blogfa.com
  Just Freedom
  Love is Live
  Alone Days
  Money is Every Thing
  Regional Or Live
  My Friend's Time

موضوعات



مديران سايت

عرفان


لوگو ما

 


تبليغات
 موزيك ايراني


آمار بازديدها
افراد آنلاين:
تعداد بازديد:


 Powered By .::MuSiC4PeRsIaN::. & by: MEHDI