 موضوع:
روزهای بی کسی
دوباره از کنار لحظه ها عاصی گذشته ام ، که سهم من از روزگار بیش از اینهاست
...
« داغ آینه ، داغ آینه » که می گفتند این بود
؟
هفت روز سیاه و عزا و گریه های یکی در میان ؟
سهم مرا از روز حیرانی و از شب گناه قرار داده اند . میراث تو همین بود
؟
این نبود !
اصلا در وصیت نامه خدا دست بردند .
بر من خرده نگیر اگر با زبانی کهنه و واژگانی تکراری ، با تو سخن می گویم ،
این جا که کسی زبان سکوت و لهجه ستاره را نمی شناسد ، چگونه از درد با درد سخن
بگویم ؟
دوباره از کنار لحظه ها عاصی گذشته ام ،
وقتی که جای خالی انتظار را می بینم ، کلافه تر از گرگ
و میش ؛ می پرسم :
تو چرا ایستاده ای ؟
آه ! صبا می آید ، باز سهم مرا از روز آورده است
،
کاش لا اقل مشتی گندم در کوله بارم بود ، شاید دلیلی می شد بر این رو سیاهیم
.
***
دیگر قرص های مسکن هم با من قهر کرده اند و مصرف موسیقی ام بالا رفته است
.
دارم در پاییز غرق می شوم .
نه اینکه فکر کنی چون به زمستانی که اسمش بهار است نمی رسم عزا گرفته ام
...
نه ! تا سینه در آبان فرو رفته ام و خوشحالم که چیزی به آذر نمانده است ، تا
داغی همیشگی از مهر بر تارک ننگین لحظه ها باقی بماند ، تا آشفتگی مقابلم به زانو
بیفتد و اوج حقارت درد را ببینم .
نگرانی ام جای دیگریست .
غصه ام از این است که سهم مرا از شب به کدام مجبور ، به کدام آواره می دهند
؟...
مهران و عرفان
|